#پادشاه_من_پارت_405

پناهگاه امن خانه مان برمی گشت....دوباره دست نوازش روی سرم میکشید و بوسه بر سرم
مینشاند....
پدرم دستش را روی سرم کشید:"مریم زود به هوش میاد پاییز....مگه نه؟؟؟"
سر شانه اش را بوسیدم:"معلومه که زود به هوش میاد.....اون واسه دیدن دوباره شما زودی به
هوش میاد..."
مرا از خود جدا کرد و به چشم هایم را زد:"راننده ای که به مادرت زد رو دیدی؟؟کی بود؟؟؟شماره
پلاک ماشین رو برداشتی؟؟؟میخوام ازش شکایت کنم...."
ته قلبم خالی شد و سرم سوت کشید...به کل امیرحسین را فراموش کرده بودم...
دست هایم را پایین انداختم و به زمین چشم دوختم....
بگویم راننده عشقم بود یا برادرم؟؟؟
بگویم راننده دادمات بود یا پسرت؟؟؟
به راستی امیرحسین برادرم بود؟؟؟
پس چطور عکس کودکی اش را دید و نشناخت....
چطور قلب عاشقم را خالی از عشق او کنم؟؟؟
چطور به خودم بفهمانم امیرحسین همان پویان است....همان پویان فروخته شده....
بردارم دوسال رویم بود و عاشقانه و به چشم همسر دوستش داشتم و اکنون باید برادرانه و
خواهرانه دوستش داشته باشم.....


چطور می گفتم امیرحسینم،پسرت به مادرم زده؟؟؟
عقب عقب رفتم و خودم را روی صندلی انداختم و چشم هایم را بستم که گفت:"چی شد

romangram.com | @romangram_com