#پادشاه_من_پارت_404

فقط..."
پدرم سرش را تکان داد و چشم هایش را بست که دکتر گفت:"بلند شو وایسا..."
پدرم که متوجه منظور حرفش نشد و اصلا نمی دانست که قبلا نمیتوانست بلند شد و ایستاد.....
دکتر چشم هایش کرد شد و لبخند زد....
با خوشحالی گفت:"یک قدم برو عقب..."
پدرم باز همان کار را کرد....
دکتر ایستاد و با هیجان گفت:"عالیه...شگفت انگیزه...معجزه اس....معرکه اس....محمدرضا تو راه
میری....محمدرضا ..."
پدرم که انگار تازه متوجه حال خودش شده بود نگاهی به اطرافش انداخت و متعجب به من نگاه
کرد و تعادلش را از دست داد....
سریع سمتش دویدم و زیر بازویش را گرفتم و نگران گفتم:"چی شدی بابایی؟؟"
محکم شانه ی مرا گرفت و با بهت همراه بغض گفت:"پاییز من نمیتونم..."
دستش را بوسیدم:"نگو بابا....خدا خواسته که بتونی راه بری....خداروشکر کن مهربونم....تو به
لطف خدا تونستی راه بری..."
دکتر که رفت با خوشحالی پدرم را در آغوش گرفتم و چشم هایم را بستم و نفس عمیقی
کشیدم.....
بهتر از این مگر میشد....


مادرم خوب میشود....
مادرم زود به خانه برمیگردد و خانه مان را نورانی میکند...

romangram.com | @romangram_com