#پادشاه_من_پارت_403

تازه به خاطر آوردم....لبخند خسته و محوی زدم:"سلام آقای پارسا...."
لبخند زد:"سلام دخترم....اینجا چیکار میکنی؟؟؟پدرت کجاست؟؟مادرت؟؟؟خوبن؟؟؟"
سرم را پایین انداختم و بعد سمت پدرم چرخاندم گفتم:"آقای پارسا....مادرم تصادف کرده و...."
بغض راه گلویم را بست و مانع ادامه حرفم شد....
پدرم دست هایش را رو به آسمان گرفته بود و دعا می کرد و اشک نریخت و هر قطره اشکش
نابودم می کرد....
آقای پارسا آرام گفت:"ای وای....انشاالله که به سلامت از اتاق عمل بیرون میان...توکل کنید به
خدا...."
سرم را تکان دادم که پرسید:"ویلچر پدرت کو؟؟"
دوباره یادم افتاد به آن معجزه...
پدرم دیگر نیازی به ویلچر نداشت....
او دوید....راه رفت...ایستاد....بدون هیچ کمکی و این یعنی بزرگترین معجزه....
به آقای پارسا نگاه کردم و زمزمه کردم:"راه رفت...دکتر پدرم راه رفت...."
نگاهم نکرد...سریع سمت پدرم رفت و کنارش نشست....
پدرم اصلا متوجه اش نشد....
دکتر دست پدرم را گرفت:"چطوری محمدرضا؟؟؟"


پدرم چشم هایش را باز کرد و به آقای پارسا نگاه کرد:"داغونم دکتر.....دارم جون میدم....مریمم
شش ساعته اون توئه...."
دکتر دستی به شانه پدرم زد:"دعا کن محمدرضا....خانومت خوب میشه انشاالله....دعا کن

romangram.com | @romangram_com