#پادشاه_من_پارت_402
به دنبال داشت....
******
تند تند مقابل اتاق عمل راه میرفتم و صلوات می فرستادم و دعا میکردم....
برای بهبودی مادرم.....برای خوب شدنش...برای دوباره باز کردن چشم هایش....برای کنار پدرم
نشستن و در گوش هم پچ پچ کردنش...برای بودنش.....همین مهم بود...فقط بودنش....
زندگی ام در یک روز به سیاهی رفت و عرق شد در تاریکی....
به پدرم نگاه کردم....
بیچاره نای نفس کشیدن نداشت بس که در این چند ساعت اشک ریخته بود....هنوز هم نمی
دانست که راه رفته....آنقدر به فکر مادرم بود که متوجه این اتفاق مهم نشده بود....
قلبم با شدت به سینه ام کوبیده میشد و تقلا می کرد....شاید برای مردن و نبودن در این تاریکی
مطلق....
من زندگی ندارم زمانی که مادرم در اتاق عمل است و معلوم نیست زنده بیرون بیایید یا
افتاده است و محتاج یک قلب سالم i cu مُرده....من زندگی ندارم زمانی که امیرحسینم روی تخت
است....
اینجاست که باید نام زندگی را تغییر داد و گذاشت تاریکی مطلق...
تسبیح را در دست چرخاندم و به ساعت نگاه کردم که صدای آشنایی به گوشم خورد:"پاییز
جان؟؟؟"
با چشم های قرمز رنگم نگاهش کردم.....نمیشناختمش....چشم هایم را تنگ کردم و به فکر فرو
رفتم که نزدیکم آمد و گفت:"پارسا هستم ،فیزیوتراپیست پدرت...."
romangram.com | @romangram_com