#پادشاه_من_پارت_401

از درد به خودش مچاله شده بود....
حال این آمبولانس مادرم را میبرد یا امیرحسین را؟؟؟؟
خواستم از کنارش بروم که مچ دستم را گرفت و آرام زمزمه کرد:"پاییز...."
تنها نگاهش کردم....زبانم قادر به حرف زدن نبود.....حتی یک کلمه هم نمی توانستم به زبان
بیاورم....
میتوانستم مثل قبل بعد از صدا زدن نامم کلمه ی جانم را به کار ببرم....نشد....
میخواستم که حرف بزنم اما نمی شد....آنقدر اتفاقهای تلخ دیده بودم که لال شده باشم.....
پرستار ها سریع مادرم را روی برانکارد گذاشتند و به داخل آمبولانس بردند.....عجیب بود....پدرم
ایستاد....همراه آنها حرکت کرد....قدم برداشت...راه رفت.....معجزه بود.....اسم دیگری را
نمیتوانست روی این قضیه گذاشت.....نه میتوانستم برای راه رفتن پدرم خوشحالی باشم و نه برای
حال مادرم یا برای امیرحسین ناراحت باشم ....
حال مشخصی نداشتم.....انگار از روی اجبار داشتم نفس میکشیدم....اجباری که اصلا دوستش
نداشتم....
دست امیرحسین از دور منم رها شد....با وحشت به او نگاه کردم....نا مرتب نفس میکشید ....
باز حرکت آهسته مقابلم شروع شد....


حرکت بی جان شدن امیرحسین را آرام آرام می دیدم.....
لبخند بی جانی زد و بریده بریده گفت:"پا...پاییز.....من....من نمی....نمیخواستم به....به مریم
خانوم بزنم......نمی...."
سکوت کرد....سکوتی که همراه شد با بسته شدن چشمان قشنگش.....سکوتی که جیغ من را هم

romangram.com | @romangram_com