#پادشاه_من_پارت_400

خواستم سمت مادرم حرکت کنم که صدای باز شدن در ماشین آمد.....
نگاهم را برگرداندم....
امیرحسینم داشت از درد قلبش جان میداد....
سمتش دویدم....
در را کامل باز کردم و مقابلش زانو زدم و دستش را گرفتم....
با دست دیگرش چنگی به قلبش زد و لای چشم هایش را باز کرد و زیر چشمی نگاهم
کرد:"پاییزم....مهربونم زندگیم تموم شد.....اینجا آخرشه....یه آغوش مهمونم کن تا آرزو به دل
نمیرم..."
اشکم خشک شد....
امیرحسینم مرگ را نزدیک خودش میدید....
قلبش را محکم تر از قبل فشار داد و از درد نالید....
هر آه و ناله اش در قلبم خنجر فرو می رفت....
دستش را به لبم نزدیک کردم و بوسیدم....
انگار بر زبانم قفل زده بودند.....


بلند شدم و نگاهش کردم.....درد زیادی داشت....
باید کاری میکردم....
تا خواستم سمت داشبورد ماشین بروم قرص هایش را بردارم صدای آژیر آمبولانس به گوشم
خورد.....پس بالاخره رسید...
به امیرحسین نگاه کردم....

romangram.com | @romangram_com