#پادشاه_من_پارت_399

مادرم که روی زمین افتاده بود یا پدرم که از روی ویلچری برخاست و دوید؟؟؟
معجزه بود همراه یک داغ بزرگ؟؟؟
مردم اطرافمان چه میگفتند؟
چرا نمی شنیدم صداهایشان را....
چرا همه چیز گنگ بود برایم....
سرم را با گنگی و ناباوری سمت ماشینی که به مادرم برخورد کرده بود چرخاندم....
راننده ایستاده بود....
این انسانیتش را می رساند....
جلو رفتم....میخواستم از ماشین پیاده اش کنم و داد و فریاد هایم را سرش خالی کنم....
دلم میخواست از سرنوشتم مقابل او گله کنم...
یک قدم دیگر برداشتم اما با دیدن راننده ایستادم....
گلویم سوخت.....اشک به چشم هایم دوید و تنم سرد شد....
همه چیز دست به دست هم داده بود تا مرا به کشتن دهد.....
این یکی کاش خواب بود....


دستم را روی قلبم کشیدم و با بغض زمزمه کردم:"امیرحسینم..."
سرم را چرخاندم سمت پدرم که بالای سر مادرم زار میزد و سرش را نوازش میکرد و گاه تقاضای
تماس با آمبولانس را میکرد....
به راستی او چطور دوید؟؟؟چطور بلند شد؟؟؟
گلویم درد میکرد....بغض بدی داشتم و به هیچ وجه بغضم نمی شکست....

romangram.com | @romangram_com