#پادشاه_من_پارت_398

ای بالا انداختم و جلو رفتم.... نگاهی به خیابان پر رفت و آمد انداختم.....
امیرحسین کجایی که دلم میخواهد سر روی سینه ات بگذارم و های های گریه کنم.... عزیزم
کجایی که دارم جان میدهم.... مهربانم کجایی که دارم میمیرم..... کجایی..... چشم هایم را
بستم..... دلم میخواست حالا که چشمانم را بسته ام دیگر باز نشود.... دلم آرامش ابدی
میخواست.....
دلم لمس جنس سرد خاک را میخواست.....
صدای بوق وحشتناکی از پرده گوشم گذشت و وادرام کرد به باز کردن چشم هایم.... چند بار پلک
زدم.... این چادر مشکی چه بود که از آسمان برزمین خونی افتاد؟
این همهمه ها برای چه بود؟؟؟ بار دیگر و بارها پلک زدم..... این دیگر خواب بود.... رویا بود....
محال بود.... خیالات واهی بود..... توهم بود.... این دیگر امکان نداشت..... چرا قلبم نمیزد اما هنوز
نفس میکشیدم؟؟؟ چرا هنوز پلک میزدم؟؟؟ به امید اینکه خواب باشد چشم های را بستم و با
مکث بازش کردم.... اما واقعیت بود..... مادرم بود که بر زمین افتاده بود.... چادر مادرم مادرم بود
که از بالا به پایین افتاد..... و آخرین چیزی که دیدم برخاستن نا به هنگام پدرم بود و فریادش که
مادرم را صدا میزد.... .
انگار حرکات اطرافم حرکت آهسته بود....


صدای تند نفسم و ضربان نا مرتب قلبم انگار بلند پخش میشد و تنها چیزی بود که می شنیدم.....
این همه اتفاق تلخ در یک روز....
یک انسان مگر چقدر توان دارد....
باید سمت چه کَسی میرفتم؟

romangram.com | @romangram_com