#پادشاه_من_پارت_397
کرد.... نباید میگذاشتم برود..... آنقدر حالم بد بود که مثل مجسمه سرجایم ایستاده بودم.....
عجیب این بود که حتی اشک هم نمی ریختم تنها قلبم بود که میسوخت و تند تند میتپید....
یک قدم سمت امیرحسین برداشتم و دستش را گرفتم و زمزمه کردم :"امیرحسین... "
بینی اش را بالا کشید و سر تکان داد و محکم دستش را از دستم بیرون کشید و با عجله از من
دور شد و فریاد زد:"ولم کن پاییز.... "
امیرحسینم درد داشت.... قلبش درد داشت.... دلش شکسته بود..... سمتش دویدم... از میان
افرادی که متعجب نظاره گر ما بودند گذشتم اما امیرحسین آنقدر عجله داشت برای فرار کردن
که سریع رفت و من ماندم دنیایی که برسرم آوار شده بود.... من ماندم غمی به بزرگی کهکشان
راه شیری.... واقعا غمی بزرگتر از این هم هست که عاشق مردی باشی و بعدها بفهمی برادرت
است.... او دنیاییم بود و دنیایم رفت..... سمت جمعیت برگشتم.... همه نگاهم میکردند.... نگاه های
خیره شان مهم نبود اما طاقت نیاوردم و فریاد زدم:"چیه؟؟؟ به چی نگاه میکنید؟؟؟ به این مرده
متحرک؟؟؟ به این دختری که دنیاشو از دست داد؟؟؟ به چی نگاه میکنید؟؟؟؟ بدبختی دیگران
نگاه کردن داره؟؟؟ "
انگار حال او بدتر از حال من بود.... توان حرکت هم نداشت... سرم را پایین انداختم و آه عمیقی
کشیدم..... آخ قلبم.... هزار تکه شد.... روحم خدشه دار شد..... مغزم را از کار انداخته بود.... من
مرده بودم اما هنوز نفس میکشیدم... به هوای صاف و قشنگ تهران نگاه کردم... امروز حتی
آلودگی هوا هم حس نمیشد.... نفس عمیقی کشیدم و هوای پاک را به ریه هایم فرستادم و سمت
خیابان حرکت کردم... مادرم دستم را گرفت :"امیرحسین کجا رفت؟"
حرف نمیزدم... دلم نمیخواست حرف بزنم.... دلم روزه سکوت میخواست.... تنها در جوابش شانه
romangram.com | @romangram_com