#پادشاه_من_پارت_396
بغض لرزید اما نتوانستم چیزی بگویم.... امیرحسین مات و مبهوت نگاهم کرد و با ناباوری سر
تکان داد و با بغضی آشکار لب زد:"پاییز... "
انگار توانش را از دست داد.... زانوانش لرزید و روی زمین افتاد و دست مرا رها کرد.... قلبم منفجر
شد.... امیرحسینم کمرش شکست.... من هم نتوانستم بایستم و مقابلش زانو زدم و بی هول و
هراس دستش را در دست گرفتم و گفتم:"امیرحسین.... "
انگار منتظر یک تلنگر بود.... بغضش ترکید.... با ناباوری سر تکان داد و میان اشک هایش که
پهنای صورتش را خیس کرده بودند گفت:"نه پاییز.... نه.... امکان نداره.... پاییز نه.... نمیشه....
نه.... پاییز من.... پاییز من برادرت نیستم.... نه پاییز.... "
دیگر نتوانست ادامه دهد و لب فروبست و هق هقش را سر داد و قلب من پاره پاره شد....
سوختم.... پودر شدم.... محو شدم.... با هر قطره اشکش انگار تکه ای از وجودم را از من جدا
میکردند.... امیرحسینم شکست....
دستم را نزدیک صورتش بردم و روی اشک هایش کشیدم:"گریه نکن امیرم... "
با چشم های خیسش نگاهم کرد.... چانه اش لرزید و دستم را در دستش گرفت و بوسه ای محکم
روی انگشتان داغم زد و از جا برخاست.... دستش رو قلبش بود و تند تند نفس میکشید..... نکند
اتفاقی برایش بیفتد.... قلبش کار دستش ندهد.... نگران و با چشم هلی وق زده ای نگاهش کردم
:"امیرحسین خوبی؟؟؟ "
دست دیگرش را به دیوار زد و سرش را به معنای نه تکان داد و یک قدم به عقب برداشت....
نگاهش به من نبود.... نگاه خیسش به مادرم بود که سر به زیر انداخته بود و به پدرم که آرام اشک
میریخت.... باز سرش را با ناباوری تکان داد و یک قدم دیگر عقب رفت و زیر لب چیزی را زمزمه
romangram.com | @romangram_com