#پادشاه_من_پارت_395

تمام تنم به لرزه افتاد....
بغض گلویم را گرفت و مضطرب به او خیره شدم و منتظر که ادامه حرفش را بگوید....
پرستار نگاهش را از من گرفت و به مادرم انداخت و بعد از اینکه نفس عمیقی کشید گفت:"به
خواست مادرتون بود خانوم کاشف....راستش ما...."
باز مکث کرد.....
گردنم انگار خشک شده بود و نمی توانستم برگردم و امیرحسین را ببینم .....


پرستار با زبانش لبش را خیس کرد و زمزمه وار گفت:"چطور بگم آخه.....ما بخواست مادرتون از
خونی که تنها برای آزمایش ازدواج داده بودید و آزمایش دی ان ای هم گرفتیم...."
انگار از سقف آتش روی سرم میریخت.....
دست هایم را مشت کردم و تند تند نفس میکشیدم....
امکان نداشت......
باور کردنی نبود..... با عقل جور در نمی آمد.... نه.... نه امیرحسین برادرم نیست....نمیشد.....
سرم داغ کرده بود..... احساس میکردم کر شده ام.... انگار بر زبانم قفل زده بودند.... دلم
میخواست فریاد بکشم که دروغ است.... داد بزنم امیرحسین برادرم نیست... دروغ است....
دروغ.... اما نمیشد.... لب از لب نمیتوانستم باز کنم.... انگار لب هایم را دوخته بودند.... نفس
نمیتوانستم بکشم..... بدنم گر گرفته بود و دلم میخواست میمردم و این چیز هارا نمی شنیدم....
دست های سردی دور مچم قرار گرفت.... امیرحسین بود.... شک نداشتم این دست های لرزان و
سرد دست های امیرحسین است..... گردن خشک شده ام را تکانی دادم و سمت امیرحسین
چرخیدم.... رنگش پریده بود و چشم هایش سرخ شده بود و تند تند نفس میکشید.... لب هایم از

romangram.com | @romangram_com