#پادشاه_من_پارت_394
خودمان هم نزدیکشان شدیم که امیرحسین با لبخند زیبایی و خوشحالی وصف ناپذیری
گفت:"الان میاره جواب آزمایش رو...."
لبخندی زدم و سرم را به معنای خوب است تکان دادم و منتظر به جای خالی پرستار نگاه کردم....
امیرحسین پایش را روی زمین می کوبید و من مدام به ساعت نگاه میکردم و پدر و مادرم باهم باز
پچ پچ میکردند....
محو عقربه های ساعت شده بودم که صدای پرستار به گوشم خورد:"آقای کاشف..."
هر دو شتاب زده سمتش چرخیدم و با ذوق نگاهش میکردیم که با لبخند گفت:"سلام عرض
میکنم خانوم کاشف..."
منظورش من بودم....
تمام غم هایم را فراموش کردم با همین دو کلمه....
خانم کاشف....یعنی همس ر امیرحسین کاشف....
مرا با فامیلی او خواند.....
با چشم هایی که از خوشحالی برق میزدند نگاهش کردم و با مهربانی جوابش را دادم....
برگه ها را در دست گرفت و بارشان کرد و شروع به خواندن کرد و بعد از مکثی با لبخند
گفت:"گروه خونی هاتون یکی نیست....."
قلبم آرام شد....
نگاهی به امیرحسین انداختم و لبخند زدم و خواستم نفس راحتی بکشم که پرستار گفت:"اما...."
و باز مکث کرد....
گفت اما و قلب مرا دوباره به تلاطم انداخت.....
romangram.com | @romangram_com