#پادشاه_من_پارت_393

بدون اینکه چیزی بگوید سریع پیاده شد....
باز چشم هایم را بستم.....
فکر اینکه برادرم را کجا میتوانستم بیابم روانی ام کرده بود.... سرم درد میکرد تا جایی که دلم
میخواست سرم را به شیشه بکوبم و شیشه ریز ریز در پیشانی ام فرو برود و عرق خون شوم.....
فکر های احمقانه ای بود اما دلم میخواست انجامش دهم که صدای باز شدن در آمد....
سریع به عقب برگشتم و با لبخندی ساختگی به پدرم که داشت به کمک امیرحسین روی صندلی
می نشست نگاه کردم و گفتم:"سلام بابایی...."


با لبخندی که بوی غم میداد جوابم را داد و سر به زیر انداخت....
به مادرم هم سلام کردم او هم مثل پدر جوابم را داد....
انگار تاب نیاورده بودند و اخبار را از امیرحسین گرفته بودند که اینقدر بی حوصله و غمگین
بودند....
هیچ کس حوصله حرف زدن نداشت حتی امیرحسین که سعی میکرد با حرف زدنش مرا آرام
کند....
روبه روی آزمایشگاه ایستاد....
با کمک امیرحسین پدرم را روی صندلی گذاشتم و سمت در بردم و سطح شیب دار اورا بالا
بردم....
برعکس سه روز پیش آزمایشگاه شلوغ بود....
سر و صدا زیاد بود و سرسام آور....
امیرحسین سریع جلو رفت و با پرستاری که آشنا بود مشغول حرف زدن شد....

romangram.com | @romangram_com