#پادشاه_من_پارت_392

پدرم چَشم امیدش را به من بسته بود....
هرروز با لبخند او و با انرژی مثبت او به یافتن پویان میرفتم.....
دست های امیرحسین دور شانه ام قرار گرفت و زمزمه وار گفت:"هیچ وقت نا امید نشو
پاییز....همه به امید زنده ان....امید داشته باش که برادر تو پیدا میکنی و دل پدر و مادرتو
خوش.....اگه توکل کنی به خدا و به کار خدا ایمان داشته باشی ، خدا سریع جوابتو میده.....بازم
میگردیم....اما امروز نه....فعلا خودمون مهم تریم....بهتره بریم جواب آزمایش رو بگیریم..."


هنوز نفس نفس میزدم....با چشم هایم که بخاطر وجود اشک هایم تار شده بودند نگاهش
کردم:"اگه تو بازم پشتم باشی میتونم با قدرت بیشتری دنبالش بگردم...."
لبخند اطمینان بخشی زد:"من همیشه کنارم عزیزَکم...."
کمر صاف کردم و دستش را گرفتم و با یادآوری حرف مادرم گفتم:"میشه بریم دنبال مامانم
اینا؟؟؟؟میخوان کنارمون باشن...."
دستم را فشرد و با مهربانی گفت:"حتما خانومم...."
به پشتی صندلی تکیه کرده بودم و چشم هایم را بسته بودم....
از اشک ریختن زیادی می سوختند.....
ماشین که ایستاد چشم هایم را باز کردم و به در خانه نگاه کردم....
قلبم درد گرفت....دستم را روی قلبم گذاشتم و محکم آن را فشردم که امیرحسین گفت:"شما
بشین خانومی....من میرم کمک مریم خانوم...."
واقعا خسته بودم و نای برداشتن ویلچر را نداشتم.....لبخند خسته ای تحویلش دادم:"دستت درد
نکنه امیرحسینم..."

romangram.com | @romangram_com