#پادشاه_من_پارت_391

زن عمویش به استقبالمان آمد....
با کلی تعریف و تعارف وارد خانه شدیم و روی مبل دونفره کنار هم نشستیم....
تا زن عمویش که عجیب شبیه پویان بود خواست حرفی بزند امیرحسین گفت:"هیچی نمیخواییم
زن عمو.....کار واجبی داریم باهاتون و ازتون خواهش میکنم بشینید و دقیق به حرف هام گوش
کنید..."


زن عمویش متعجب سر تکان داد و نگاهی به من و امیرحسین انداخت:"باشه عزیزم.....در
خدمتم....بگو..."
امیرحسین نفسی تازه کرد و شروع کرد به تعریف ماجرا و در آخر عکس برادرم را به زن عمویش
نشان داد...
باز شکست خوردیم....
امیدم را کامل از دست دادم.....
سه روز مدام دنبالش گشتیم و نبود.....
برادرم را نتوانستم پیدا کنم و این بزرگترین شکستم بود.....
دیگر سخت بود نگه داشتن سیلی از اشک که پشت پرده چشمانم جمع شده بودند.....
قطره قطره پایین می ریختند.....
دستی به دیوار زدم و ایستادم....
بی صدا نمی شد....
هق هق امانم را برید......چطور به محمدرضای زندگی ام و مریمی که دنیایم بود می گفتم.....
مطمئن بودم با گفتن پیدا نکردم پویان میشکنند و دق میکنند....

romangram.com | @romangram_com