#پادشاه_من_پارت_390

فکر و خیال داشت جانم را می گرفت....
هردو ساکت و خاموش خیره شده بودیم به در خانه عموی امیرحسین.....
آخرین امیدمان....
آخرین جایی که دلم میخواست واقعا همان باشد....
دلم میخواست پویان کاشف برادر فروخته شده ام باشد.....


آهی کشیدم:"پیاده شو امیرحسین...."
امیرحسین خسته سر تکان داد:"خجالت میکشم پاییز....اصلا نمیتونم تو چشم های زن عموم
نگاه کنم و بگم عکس بچگی های پسر تو بیار چون فکر میکنم که پویان برادرزن گمشده
منه....اصلا نمیتونم...."
دستش را گرفتم و فشردم:"سه روزه که همراهیم کردی امیرحسین....اینجا آخرین
جائه.....آخرین امیدمون.....توروخدا پدر و مادر چشم به راه منو نا امید و دل شکسته نکن...."
نگاهی به چشم های اشکی ام انداخت:"فقط بخاطر پدر و مادرت....پیاده شو...."
لبخند از سر رضایت زدم و همزمان پیاده شدیم....
تا خواست زنگ بزند یاد چیزی افتاد و سریع سمتم برگشت:"راستی امروز باید بریم جواب
آزمایش رو هم بگیریم..."
انگار ته قلبم خالی شد.....
حس خوبی در رگ هایم تزریق شد....
لبخند پهنی زدم:"بعد از اینجا می ریم آزمایشگاه...."
چشمکی حواله ام کرد و زنگ زد....

romangram.com | @romangram_com