#پادشاه_من_پارت_389
میدم.....فقط تو گریه نکن..."
امیرحسین که انگار هول شده بود سریع و یا شرمندگی گفت:"اگه ناراحتتون کردم
ببخشید.....مادر صداشون نمیکنم چون راضی به ناراحت شدن شما نیستم...."
سپس رو به من کرد:"بهتره بریم....مادَ...."
سکوت کرد و بعد با آهی گفت:"مریم خانوم رو برسونیم و بریم دنبال کارها...."
مادرم تند دستش را تکان داد:"شما برید....مزاحم کارتون نمیشم.....فقط امیرحسین جان مراقب
تک ستاره ی زندگی من باش..."
امیرحسین لبخندی زد:"چشم....ولی اول باید شما رو صحیح و سالم تحویل آقا محمدرضا بدم..."
مادرم خندید و مرا سمت در هل داد:"نمیشه پسرم.....شما برید....من کار دارم...."
چون میدانستم حریف یکدندگی مادرم نمی شوم رو به امیرحسین گفتم:"اصرار نکن
عزیزم....حتما کار داره....بریم؟؟؟"
بعد از خداحافظی با مادرم ، با عجله از آزمایشگاه بیرون رفتیم و حرکت کردیم سمت اولین خانه
ای که امیرحسین پیشنهاد داده بود....
خانواده ای که پسرشان سی ساله است و فامیلی اش کاشف است.....
امید نداشتم به یافتنش اما بخاطر خوشحالی پدر و مادرم هرکاری میکردم
تک تک به خانه هایی که امیرحسین گفته بود سر زده بودیم....
دریغ از یک ذره شباهت با عکس پویان....
نبود که نبود....
داشتم دیوانه میشدم....
romangram.com | @romangram_com