#پادشاه_من_پارت_388

سکوت بدی حاکم بر فضا بود و این حالم را آشفته میکرد....
مادرم روی صندلی نشست و منو امیرحسین سریع بخاطر پارتی پویان کاشف وارد اتاق شدیم...
کمی طول کشید تا پرستار وارد اتاق شود....
نگاه کوتاهی به من و امیرحسین انداخت و مشغول کارش شد....


دلیل آن نگاهش چه بود خدا میدانست.....
همیشه از آمپول و خون می ترسیدم....
چشم هایم را بستم و صلوات فرستادم که به دقیقه نکشید پرستار گفت:"تمام شد
عزیزم.....میتونی بری تا من از آقای کاشف هم خون بگیرم...."
ناچار از جایم بلند شدم و با نگاهی به امیرحسین از اتاق بیرون رفتم......
بعد از اتمام کارمان نوبت می رسید به جست و جوی برادرم پویان
امیرحسین که از اتاق بیرون آمد بلند شدیم...
مادرم سمتش رفت و کیکی که برایمان خریده بود را سمتش گرفت:"بخور عزیزم....ضعف
نکنی...."
دروغ نگویم حسودی ام شد اما نگاه خندان امیرحسین آرامم کرد...
امیرحسین تشکری کرد:"ممنون مریم خانوم.....اگر مادرم بود حتما تو این موقع نگرانم
میشد....شما هم مثله مادرم....خوشحالم که الان دیگه مادر دارم..."
به وضوح میشد اشک را در چشمان مادرم دید....
چشم های عسلی اش پر شده بود از اشک....
دستش را گرفتم:"توروخدا گریه نکنیا.....منو امیرحسین،پویان رو پیدا میکنیم....بهت قول

romangram.com | @romangram_com