#پادشاه_من_پارت_387
در جوابم تنها لبخندی زد و باهام از خانه بیرون رفتیم.... امیرحسین جلوی در ایستاده بود.... مرد
خوش قد و بالای من.... مرد خوشتیپ من.... بهترینم با لبخند داشت نگاهمان میکرد...
نفس عمیقی کشیدم و با لبخندی زدم:"سلام امیرحسین..."
جلو آمد:"سلام عزیزم....صبحت بخیر..."
سپس رو به مادرم کرد و با مکثی طولانی که همراه شده بود با نگاه های خیره شان...
لبخند کجی زد:"سلام مریم خانوم..."
مادرم سریع جواب سلامم را داد و سوار شد....
امیرحسین متعجب نگاهم کرد که گفتم:"میخواست تنها نباشم و اینکه با تو کار داشت..."
ابرویی بالا انداخت و گفت:"آها....خب پس سوار شو....دبیرامون شده...."
آهی کشیدم و سوار شدم....
حوصله حرف زدن نداشتم دلم نمی خواست بهانه دست مادرم بدهم تا باز یاد پویان بیفتد....
یاد اینکه فکر میکند امیرحسین پویانش است بیفتد.....
رو به روی آزمایشگاه ایستاد....
نگاهی به سر درش انداختم.....
حس عجیبی در وجودم رخنه کرد....
تمام تنم یخ کرد....
آب دهانم را پایین فرستادم و همراه امیرحسین و مادرم پیاده شدم....
مادرم دستم را گرفت:"استرس داری؟؟"
تنها سر تکان دادم و از پله ها بالا رفتیم.....
romangram.com | @romangram_com