#پادشاه_من_پارت_386
با صدایی لرزان گفت:"امیرحسین... "
و سکوت کرد... دستش را بالا آوردم و روی انگشتانش بوسه زدم:"امیرحسین چی؟؟؟ اون پویان
نیست... امیرحسین من پویان نیست....امیرحسین پویان نیست....چرا باور نمیکنی؟؟؟اون پویان
نیست...مطمئن باش که اون پویان نیست....خواهش میکنم..."
قطره اشکی از چشمش چکید و لبخندی محوی زد:"باشه عزیزم...من دیگه هیچی نمی گم....اما
بهم حق بده که نتونم حس مادرانه ام رو مهار کنم....پاییز حس من هیچ وقت بهم دروغ نگفته..."
عصبی شدم و دستش را رها کردم و سمت اتاقم رفتم و بلند گفتم:"ایندفعه رو دروغ گفته
مامان....امیرحسین پسر تو،برادر من نیست....اون عشق منه....همسر منه.....دیگه هم چیزی
درموردش نگو....خواهش میکنم..."
با حرص در را بستم و سمت کمد لباس هایم رفتم.....
سریع لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم....
مادرم هم آماده ایستاده بود...
متعجب نگاهش کردم:"شما کجا؟؟؟"
لبخندی زد و با مهربانی گفت:"میخوام باهاتون بیام....میخوام امیرحسین رو ببینم کارش
دارم...."
اخم کردم:"مامان خواهش کردم ازت...امیرحسین رو بازم میبینی ولی خواهشا امروز نه..."
مظلوم نگاهم کرد:"قرار شد هیچی نکن و هیچی نمیگم اما باهاش کار دارم
نتوانستم به مادرم نه بگویم.... اصلا مگر جرأتش را داشتم؟؟ سری تکان دادم:"باشه مامانم.... لطفا
ازدست منم ناراحت نشو... "
romangram.com | @romangram_com