#پادشاه_من_پارت_385

پدرم ابرو بالا انداخت :"درمورد من چی فکر کردی دختر؟؟ "


لیلا همینطور که سمت اتاقم حرکت میکرد گفت :"جون پاییز من هیچ فکری درمورد شما
نکردم.... "
پدرم خندید و سری تکان داد و دستش را روی دستم گذاشت:"برو پیش دوستت دخترم... "
خم شدم و روی موهایش را بوسیدم و سریع وارد اتاقم شدم.... لیلا لباس هایش را پوشیده بود و
آماده رفتن شده بود.... سمتم آمد و محکم مرا در آغوش گرفت و چند بار گونه هایم را بوسید و
گفت :"خوشبخت بشی آجی جونم.... من دیگه برم خونه.... داداشم نگران میشه.... کاری داشتی
دربست در خدمتم... "
از او بسیار تشکر کردم که آنقدر هوایم را دارد... خواهرم بود و بس.... مهربانتر از مهربانترین ها
بود.... وقتی رفت نگاهی به حیاط انداختم.... چطور برای امیرحسین آشنا بود.... مگر دوبار بیشتر
به اینجا آمده بود.... آهی کشیدم و وارد خانه شدم.... با امیرحسین قرار گذاشتیم بعد از دادن
آزمایش به دنبال پویان بگردیم.... شاید سرنخی را پیدا کردیم.... تمام امیدم به کمک های
امیرحسین بود....
صدای مادرم که به گوشم خورد انگار با سنگ به سرم ضربه میزدند.... با عصبانیت از جا بلند شدم
و به ساعت نگاه کردم.... هشت بود.... خمیازه ای کشیدم و چشم هایم را بستم.... کاش کمی دیر
تر صبح میشد.... بی حال از روی تخت بلند شدم و بیرون رفتم.... آنقدر خسته و خمار خواب بودم
که به زور سلام کردم و رفتم دستشویی.... مادرم دستم را گرفت و بغضی که در صدایش کاملا
مشخص گفت:" پاییز؟؟؟"
لبخندی به رویش زدم:"جونم؟؟ "

romangram.com | @romangram_com