#پادشاه_من_پارت_384
جلوتر از او راه افتادم و از پله ها بالا رفتم.... حسی درونم میگفت امیرحسین نباید زیاد این حیاط
را ببیند ....
انگار دلم داشت یه چیزی را از من مخفی میکرد.... حرف های دلم مرموز بود و با عقلم جور در
نمی آمد... تا وارد خانه شدیم همه با شوق و ذوق نگاهمان کردند و پدرش با لبخند و ذوقی
غیرقابل توصیف سری به معنای چه شد تکان داد و گفت :"خب؟؟؟ امیرحسین؟؟؟ پاییز جان؟؟ "
امیرحسین لبخندی زد و سرش را تکان داد و من از خجالت سرم را پایین انداختم.... دوباره تنم
گر گرفته بود.... سرخ شدن گونه ام را به وضوح حس میکردم.... پدرش بلند خندید:"به به مبارکه
انشاالله.... "
ساعت ها نشستند... پدرش کم طاقت تر از من و امیرحسین بود و همان شب تعداد مهریه و تاریخ
عقد را هم مشخص کرد..... انگار نه انگار که باید جواب آزمایش خون را دید.... شاید کارمان
نشد.... تاریخ عقد را گذاشتند بیست فروردین.... آنقدر عجله داشت که قرار شد فردا صبح برای
آزمایش برویم.... وقتی رفتند لیلا از آشپزخانه بیرون آمد و رو به پدرم گفت :"میگم عمو این که
رفتنی شد... خداوکیلی یکی ام واسه من پیدا کن... بی شوهری بهم فشار آورده... "
مادرم خندید:"ایشالا عروسی خودت عزیزم... شوهر خوبم گیرت میاد..."
پدرم لبخندی زد و به شوخی گفت:"امیرعلیشون هم خوب بود لیلا.... پسندت شده بگو خودم
برات ردیفش میکنم.... "
لیلا نگاهی مظلوم به پدرم انداخت:"عمو؟؟؟ "
پدرم خندید:"خب بگو خوشت نیومده چرا خودتو شبیه گربه شرک میکنی... "
این دفعه من هم خندیدم.... سمت پدرم رفتم و دست روی شانه اش گذاشتم که لیلا
گفت:"جوووون.... عمو شرک رو هم میشناسه... "
romangram.com | @romangram_com