#پادشاه_من_پارت_383

سمتم خم شد و با هردو دستش دست هایم را گرفت و فشرد:"منم به تو قول دادم که کمکت
کنم.... پشتتم.... از فردا شروع میکنیم... از اقوام خودم... اونایی که پسر سی ساله دارن.... عکس
برادرتو بهشون نشون میدیم...باشه؟؟؟ تو اصلا نگران نباش.... من تا آخرش باهاتم... "
نفس آسوده ای کشیدم:"مرسی امیرحسین.... اگر تو نبودی من واقعا تنهایی از پسش
برنمیومدم.... "
چشمکی حواله ام کرد:"ببین من کی ام.... من خیلی باحالم... "
خندیدم و گفتم:"کاملا مشخصه... "
از روی تخت بلند شد و دست هایش را درون جیب شلوارش کرد و به باغچه ها و حوض کوچک
وسط حیاط نگاه کرد :"خیلی حیاطتون قشنگه.... یه حسی خوبی رو بهم منتقل میکنه.... انگار
برام آشنائه... "
نفس نفس میزدم.... چطور میتوانست برایش آشنا باشد.... آب دهانم را به سختی پایین فرستادم
و هول گفتم :"خب امیرحسین بریم داخل؟؟؟ "
سمتم برگشت و با خنده گفت :"ما که هنوز حرف نزدیم.. "
سری تکان دادم و مقابلش ایستادم و با لبخند گفتم:"خب حرف میزنیم... "
چشم هایش را به آسمان انداخت و بعد سریع گفت :"مهریه؟؟ "
به تنها چیزی که نه فکر کرده بودم و نه میخواستم فکر کنم مهریه بود... نفسم را با حرص بیرون
دادم :"نمیخوام... "
خندید و با پایش به زنین ضربه زد:"به به.... چه خانوم قانعی... "
با اخم ساختگی نگاهش کردم :"من فقط تورو میخوام نه هیچ چیز دیگه.... حالا بریم داخل؟؟ "
انگار دلش نمیخواست از این حیاط دل بکند ناچار سری تکان داد :"بریم... "


romangram.com | @romangram_com