#پادشاه_من_پارت_382
ضعف رفت برایش.... چقدر کت و شلوار او را جذاب کرده بود.... بی حرف کنارش نشستم و منتظر
شدم تا او رشته کلام را در دست بگیرد که دست های سرد و نرمش رو دست های آتشینم قرار
گرفت.... آتش درونم به یکباره خاموش شد و آرام شدم.... چشم هایم را بستم و ناخوداگاه گفتم:"
چه آرامش دلچسبی داره لمس دستات... "
خنده ی آرامی کرد و دستم را فشرد و گفت :"یه چیز بگم بهم نمیخندی؟؟ "
سرم را سمتش چرخاندم و به نیم رخش نگاه کردم:"نه بگو... "
سرش را پایین انداخت و دستش را از روی دستم برداشت و گفت :"مامانت خیلی نگاهم میکرد....
کم کم داشتم خجالت میکشیدم... "
لبخندی زدم.... بدون هیچ حسی.... شاید هم احساس داشت... حسی بد.... حس اینکه مادرم فکر
میکند امیرحسین برادر فروخته شده ام است.... آهی کشیدم و آرام گفتم:"امیرحسین؟؟ "
سمتم برگشت و به تکیه گاه تخت تکیه زد و نگاهمچکرد و با لبخند گفت:"جون امیرحسین؟؟ "
نفسم را آه مانند بیرون دادم :"راستش درمورد پویان میخواستم چیزی بهت بگم.... همه چی
روبهم دروغ گفته بودن.... امیرحسین بردارم فروخته شده بوده... به یه آقایی که کاشف فاملیش
بوده فروختنش.... "
دیگر نتوانستم ادامه دهم و سکوت کردم و لبم را به دندان گرفتم و آهی کشیدم.... با چشم هایی
گرد شده نگاهم کرد:"پاییز؟؟؟ واقعا؟؟؟ چرا؟؟؟ چطوری تونستن بفروشن؟؟؟ "
سری به معنای نمیدانم تکان دادم که گفت:"چطور ممکنه آخه؟؟؟ عکسی ازش ندارید؟؟؟ "
با چشم هایم که پر از اشک شده بود نگاهش کردم :"تا یک سالی پیششون بوده.... عکس هم
زیاد دارن ازش.... امیرحسین من بهشون قول دادم که برادرن رو پیدا کنم... "
romangram.com | @romangram_com