#پادشاه_من_پارت_381

میدانست با آن لبخندش بر سر دل عاشق من چه آمد.... او چه میدانست با هرکار او من میمیرم و
زنده میشوم.....
کنار مادرم نشستم و سرم را به زیر انداختم.... بار اول نبود که برایم خواستگار می آمد اما بار اول
بود که عشقم برای خواستگاری ام آمده بود... قلبم چنان به سینه ام کوبیده میشد که هر لحظه
حس میکردم سینه ام را میشکافد و بیرون می افتد.... حرف میزدند اما چیزی نمیشنیدم.... چرا
قلبم اینگونه بی تابی میکرد را فقط خدا میدانست.... انگار تمام خانه پر شده بود از صدای قلبم و
نگاه های سوزنده گاه و بی گاه امیرحسین.... دست هایم را درهم گره کردم مادرم در گوشم زمزمه
کرد:"پاییز یه حالی ام..... چرا دلم راضی نیست به این وصلت؟؟؟ "
با گفتن جمله آخرش انگار دنیا بر سرم خراب شد.... دلش راضی نبود به این وصلت.... بغض به
گلویم چنگ انداخت و نگذاشت حرف بزنم که باز گفت:"یه حس غریبی دارم نسبت به
امیرحسین.... هم عجیبه هم غریب.... انگار چندساله میشناسمش..... انگار..... نمیدونم پاییز.....
حالمو نمیفهمم اصلا... "
چشم هایم را بستم و نفس عمیق کشیدم و سعی کردم بغضم را پس بزنم..... این دیگر چه حسی
بود... دستم را فشرد و سکوت کرد مثل اینکه از حال درونم خبر دار شد.... با صدای پدرش سرم
را بالا گرفتم:"اگر اجازه بدید این دوتا جوون برن حرف هاشونو بزنن.... "
پدرم رضایتمندانه سر تکان داد :"بله حتما.... پاییز جان پاشو عزیزم...."
چشم چرخاندم و به امیرحسین نگاه کردم.... لبخندی زد و سرش را به معنی بلند شو تکان داد....
سریع بلند شدم و سمت در خروجی رفتم و آرام به امیرحسین گفتم:"توحیاط حرف بزنیم.... "


آنقدر مطیع بود که بی حرف بیرون رفت و زودتر از من روی تخت نشست.... نگاهش کردم..... دلم

romangram.com | @romangram_com