#پادشاه_من_پارت_380

چر از استرس و نگرانی.... ته دلم چیزی تکان میخورد و مرا از حال نرمالم بیرون میبرد.... انگار
رویا بود.... هنوز باورم نمیشد که امیرحسین کاشف, استادی که دوسال با حسرت نگاهش میکردم
امشب به خواستگاری ام آمده.... همین که نشستند من وارد آشپزخانه شدم.... لیلا سریع نزدیکم
شد:"وای چته دختر.... رنگ به رو نداری... "
روی تک صندلی درون آشپزخانه نشستم و چشم هایم را بستم و آرام گفتم:"استرس دارم لیلا....
میترسم... "
لیوان آبی سمتم گرفت:"استرس چی دیوونه؟؟؟ مگه میخواد چیکار کنه؟؟؟ فقط میخوان حرف
بزنن.... یکم آروم باش ای بابا.... امیرحسین تورو اینجوری ببینه درجا پشیمون میشه ها... "
لیوان آب را سر کشیدم و روی کابینت گذاشتم و بلند شدم و سمت کتر و قوری رفتم:"لیلا دلم
آشوبه.... "
لبخندی اطمینان بخشی زد:"یه نفس عمیق بکش و چایی رو بریز که الان مامانت صدات میکنه....
ببین اونجا نشستی اصلا به امیرحسین نگاه نکن.... اگه هم خواستید حرف بزنید برید تو حیاط
روی تخت.... عاشقانه تره.... "
تنها سری تکان دادم.... چرا اینقدر نگران بودم را نمیدانستم..... اینبار امیرحسین واقعا مرا از خود
بی خود کرده بود...


با بی حالی و دستانی لرزان چای ریختم و با صدای پدرم که گفت"پاییز جان چایی رو بیار" از
آشپزخانه بیرون رفتم.... از بزرگ به کوچک شروع کردم و آخر کار نوبت رسید به امیرحسینم....
لبخند زورکی را روی لبم انداختم و با صدای لرزانم گفتم :"بفرمایید... "
فنجون چای را برداشت و چشمان سیاهش را در چشمانم انداخت و لبخندی زد و تشکر کرد و چه

romangram.com | @romangram_com