#پادشاه_من_پارت_379

گلم.... ممنون... "
نگاهی به امیرعلی انداختم..... چقدر زیبا شده بود.... زیر لب به او هم سلام کردم و منتظر
امیرحسین ایستادم.... پس چرا خودش را نشان نمیداد..... مگر نمیدانست برای دیدنش تاب
ندارم.... احساس خفگی میکردم ...
چرا نمی آمد؟
تنم به لرزه افتاد.... چرا نبود..... قبل از اینکه چیزی بپرسم پدرش لب باز کرد :"الان میاد دخترم
نگران نباش... "
مگر میشد نگرانش نباشم.... آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"خوبه؟؟؟"
لبخند اطمینان بخشی زد و با چشمش به پشت سرم اشاره کرد.... نتوانستم برگردم..... از نفس
هایش که پشت سرم میخورد فهمیدم که آمده..... چه عطر خوشی زده بود.... چشم هایم را بستم
و با زبانم لبم را خیس کردم که صدای گوش نوازش به گوشم خورد:"سلام پاییز خانوم.... "


خودم را از جلویش کنار کشیدم و نگاهش کردم.... او واقعا قصد جان مرا کرده بود.... چطور من
اورا تا آخر شب تحمل کنم..... آنقدر در آن کت و شلوار زیبا و باوقار شده بود که حس میکردم
الان است که بیهوش شوم..... دسته گل را سمتم گرفت و با خنده گفت :"جواب سلام واجبه خانوم
خانوما.... "
گل را از دستش گرفتم و با صدایی که به سختی از هنجره ام بلند میشد گفتم:"س... سلام... "
در را بستم و پشت سر امیرحسین راه افتادم.... آنقدر هول و دستپاچه بودم که یادم رفت جواب
سلامش را بدهم.... تنها خدا میتوانست کمکم کند تا از این وضعیت بیرون بیاییم... امیرحسین و
پدرش ویلچر امیرعلی را از پله ها بالا بردند که مادرم برای استقبال بیرون آمد... چه شبی بود....

romangram.com | @romangram_com