#پادشاه_من_پارت_378

دستش را نیشگون گرفتم:"بیا بریم.... درضمن اون آقائه جذاب عموی بنده هستن...."
***
از آیینه نگاهی به خودم انداختم.... واقعا زیبا شده بودم.... سلیقه لیلا حرف نداشت..... نزدیکم
آمد و کمی ادکلن به من زد و گفت :"خدایی سوتی ندیا.... خیلی خانوم.... با وقار و سنگین رفتار
کن.... طوری که استاد کیف کنه... "
خندیدم:"ببین کی داره به من درس اخلاق میده.... "
صدای در که آمد خنده روی لبم خشک شد و تمام تنم گر گرفت..... با دست های لرزانم دست
لیلا را گرفتم و با دلهره گفتم:وای اومدن


لیلا گونه ام را بوسید و سمت در هدایتم کرد:"اصلا هول نباش آجی.... برو در رو باز کن.... منم
میرم تو آشپزخونه.... بدو... "
نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم.... بالاخره داشتم به آرزوی چند ساله ام میرسیدم....
همیشه این شب را خواب میدیدم و اما امشب به حقیقت پیوست.... نگاهی به چهره های خندان
پدر و مادرم انداختم و به در اشاره کردم :"من باز میکنم..."
مادرم لبخندی زد:"برو عزیزم.... "
آب دهانم را پایین فرستادم و وارد حیاط شدم.... در دلم غوغایی برپا بود که حالم را آشفته کرده
بود... زنگ در به بار دوم کشید.... دستم را روی قلبم که بی مهابا به سینه میکوبید گذاشتم و
آهسته در را باز کردم..... اولین نفر پدرش بود.... لبخندی کجی زدم:"سلام آقای کاشف.... خیلی
خوش اومدین... بفرمایید.... "
پدرش لبخندی زد و سرش را تکان داد و ویلچر امیرعلی را گرفت و داخل آورد:"سلام دختر

romangram.com | @romangram_com