#پادشاه_من_پارت_377

کلاس؟؟؟ آره؟؟؟ "
مظلوم سر تکان دادم که خندید:"نگران نباش عزیزم.... دیگه اونقدرا هم ضعیف نیست که سر
همچین مسئله کوچیکی درد بگیره.... شما هم بهتره بری دیگه.... "
لبخندی زدم:"قرص هاتو بخور..... "
پلک هایش را فشرد و با لبخند گفت:"چشم... بفرمایید شما.... "


از امیرحسین خداحافظی کردم و از او جدا شدم.... چرا نگران شدنم برایش خنده دار بود را
نمیدانستم.... حتما فکر کرده اورا بچه فرض کردم.... وارد محوطه دانشکده حقوق شدم و با چشم
دنبال لیلا میگشتم که دستش روی شانه ام خورد:"بزن بریم خونه... "
متعجب نگاهش کردم :"وا چرا؟؟؟ "
خندید :"کلاس ها کنسل شد.... استاد بابایی و اسدی نیومدن... "
خندیدم.... واقعا خنده دار بود.... یادم افتاد به دوران راهنمایی که تا خبر نیامدن معلم هارا
میدادند از خوشحالی نمیدانستیم چه کنیم... دقیقا همان حس را داشتم.... در این دوسالی که
دانشجو بودم این اتفاق بار اول بود.... سری تکان دادم و گفتم :"لیلی باید بیای خونه ما لباس بهم
انتخاب کنی.... "
بدون اینکه جواب بدهد دستم را کشید و سمت در خروجی برد..... همین ساده بودن و مهربان
بودنش مرا شیفته خودش کرده بود..... میخواست برای ماشینی دست بلند کند که صدای بوق
آشنایی به گوشم خورد.... موشکافانه به اطرافم نگاه کردم که ماشین عمویم را دیدم.... حقیقتش
ذوق کردم.... به ماشین اشاره کردم :"بیا لیلی عموم اومده دنبالم... "
انگار که متوجه حرفم نشده باشد گفت :"جوووون.... پاییز اونو آقاهه چه جذابه... "

romangram.com | @romangram_com