#پادشاه_من_پارت_376
ریز خندیدم که امیرحسین بلند شد و بی توجه به همهمه ی درون کلاسش درسش را شروع
کرد.... همیشه همینطور بود..... برایش مهم نبود کسی گوش میدهد یا نه فقط درسش را میداد و
امتحانش را به موقع و البته سخت میگرفت.... دستم را زیر چانه ام زدم و نگاهش کردم هرچند
پشتش به من بود... مبحثش را تحلیل و تفسیر کرد و سمت ما برگشت...
ناخوداگاه لبخند عمیقی روی لبم نقش بست.... دستم را بالا بردم و یواش مقنعه ام را جلو کشیدم
و طبق خواسته اش آستین مانتو ام را پایین کشیدم و به امیرحسین چشم دوختم که صدای یکی
از دانشجو های ته کلاس بلند شد :"قبول نیست خانوم یگانه.... "
امیرحسین سریع برگشت و با اخم هایی درهم به او نگاه کرد:"شفیعی درک میکنی که دارم درس
میدم؟؟ چی میگی؟؟؟ "
لبم را به دندان گرفتم و به شفیعی نگاه کردم که گفت:"اون کاغذه چی بود استاد داد بهت؟؟؟
بلند بخون... ما اینجا خصوصی نداریم... "
ابرویم را بالا دادم و سمت امیرحسین برگشتم... دستش رابه میز زد و با اخم غلیظی به او نگاه کرد
و با خشمی که سعی کرده بود کنترلش کند گفت:"اگر میخواستم خانوم یگانه بلند بخونن از روش
که دیگه خصوصی نمیدادم.... اینو بدون آقای شفیعی هرکس یه حریم شخصی داره وارد حریم
هیچکس نشو...."
لبخندی خجل زدم و سرم را پایین انداختم اما زیر چشمی حواسم به امیرحسین بود.... نگاهی به
ساعتش انداخت و سریع وسایلش را درون کیفش گذاشت و سمت در رفت و آهسته گفت
:"خسته نباشید "
با خنده مقابلم ایستاد:"هان؟؟؟ نکنه فکر کردی الان قلبم درد میگیره بخاطر حرف های تو
romangram.com | @romangram_com