#پادشاه_من_پارت_375

چشم هایش برق زدند.... لبخند قشنگی روی لبش اختیاری یا ناخودآگاه نقش بست... آب دهانم
را پایین کردم و گفتم:"خب دیگه من برم.... "


چشم هایش را باز و بسته کرد و نفسش را بیرون داد و گفت :"بدو برو که اگه دیر برسی استاد
کاشف راهت نمیده... "
خندیدم و از او جدا شدم و از پله ها بالا رفتم..... لیلا کنار در کلاس ایستاده بود.... لبخند شیطنت
باری زد و دستم را گرفت و سمت خودش کشید :"حسابی لاو ترکوندینا خانوم دیوونه ی استاد
کاشف... "
به روی لیلا لبخندی زدم و گفتم:"لیلا باورم نمیشه شب میخواد بیاد خواستگاری..... انتظار
دوساله ام تموم شد...."
خندید و دستم را کشید و داخل کلاس برد و ردیف اول و دقیق روی صندلی های مقابل میز استاد
نشستیم... سرش را نزدیک گوشم آورد:"بالاخره من راحت شدم... دیگه آه و ناله های عاشقانه
تورو نمیشنوم.... "
تا خواست ادامه بدهد امیرحسین وارد کلاس شد.... همه به احترامش بلند شدیم و بعد از گفتن
بفرمایید او نشستیم.... پشت میزش نشست و عینکش را زد و زیر چشمی نگاهم کرد و لبخندی
زد... از خجالت سرم را پایین انداختم و دست لیلا را فشردم...
صدای یکی از پسر بلند شد :"میگم استاد کاشف شنیدم که نامزد کردید.... بسلامتی.... شیرینی
نباید بیارید؟؟؟ "
امیرحسین از بالای عینکش نگاهش کرد و گفت :"ببین شازده زیاد بلبل زبونی نکنا.... شیرینی
هم به موقع فعلا مسئله درس واجبتر از مسئله ازدواج منه... بشین آقا... "

romangram.com | @romangram_com