#پادشاه_من_پارت_374
دستم را یواش از زیر دستش بیرون کشیدم و پیاده شدم.... او هم سریع پیاده شد و کنارم
ایستاد.... دستش را سمتم دراز کرد.... خجالت کشیدم.... انگار بار اول بود... انگار چند لحظه ی
پیش دستم را نگرفته بود... سرم را پایین انداخت:"نه امیرحسین.... تو ملع عام نه... "
لبخندی کج زد و دستش را انداخت و با لحن کلافه ای گفت:"بسیار خب خانوم بفرمایید دیرتون
نشه... "
خودم را نزدیکش کردم و با لبخند گفتم :"باهم... "
باهم وارد دانشگاه شدیم.... چقدر عجیب بود که کسی نگاهمان نمیکرد.... عادی بود.... نباید نگاه
میکردند.... اما چرا من حس میکردم باید نگاه کنند و از دیدن من که کنار استاد کاشف مغرور
عصبی هستم تعجب کنند.... خنده دار بود اما دلم میخواست از نزدیک بودن من و امیرحسین
حسودی کنند و با چشم هایی گرد شده خیره شوند به ما.... حس میکردم زیباترین و مردترین و
عاشق ترین پسر دنیا کنارم ایستاده و باید چشم همگان را کور کند.... دلم میخواست عشقمان
خاری شود و در چشمانشان فرو رود اما اینگونه نبود.... آنقدر غرق در عالم خود بودند که
اطرافشان مهم نبود.... نفس عمیقی کشیدم و به امیرحسین نگاه کردم.... چقدر نیم رخش زیبا
بود.... چرا هر لحظه جذاب تر از قبل به نظر میرسید؟
بدون اینکه نگاهم کنه حتی زیر چشمی با خنده گفت :"دیدی الکی دلواپس بودی.....دیوونه الکی
حرص میخورد؟؟ "
ایستادم و مانع از حرکت او شدم ...
زل زدم به آسمان سیاه رنگ چشمانش و آرام گفت:"هیچ گواهی به سالم بودن من نیست
امیرحسین.... من.... من دیوونه تو ام.. "
romangram.com | @romangram_com