#پادشاه_من_پارت_373
امیرحسین گفت:"انقدر تکونشون نده عزیزم... استرس چی رو داری؟؟؟ از عکس العمل دانشجو
ها؟؟؟ چی کار میتونن بکنن؟؟؟ بالاخره باید بدونن من و تو نامزدیم.... استرس هم نداره.... دانشجو
ها که حسود نیستن.... آروم باش..."
لبخندی زدم:"استرس ندارم... یه حس عجیبه... خیلی عجیب... ناشناخته اس.... امیرحسین انگار
یه چیزی ته دلم وول میخوره.... شاید خنده دار باشه اما اصلا دلم نمیخواد تو دانشگاه متوجه
بشن منو تو نامزدیم...همون حس عجیب داره مانعم میشه..... میگه چیزی نگو.... میگه تا زمانی که
اسمتون تو شناسنامه هم نرفته لب از لب باز نکن.... "
نفسش را با فوت بیرون داد و ماشین را نگه داشت و گفت:"اما من به اون حست بی توجهی
میکنم و به همه میگم که پاییز مال منه.... پاییز تموم وجود منه... عشقه منه.... امیده منه برای
زندگی.... اصلا میخوام اینارو داد بزنم تا کل شهر بفهمن و بدونن که تو مال منی.... "
گلگون شدن گونه هایم را حس کردم.... محال بود حرفی بزند و مرا به آتش نکشد.... قلبم باز بی
تابی میکرد.... انگار به گرفتن دستش قانع نبود.... قلبم بی قرار آغوشش بود.... دلم میخواست خم
شوم و سرم را روی سینه اش بگذارم و تا میتوانم بویش را استشمام کنم.... دستش که روی دست
های لرزانم قرار گرفت مثل آبی بود روی آتش ....
عشقش چنان در وجودم رخنه کرده بود که دلم میخواست جانم را فدایش کنم.... دستم را فشرد
:"میدونی که هفته دیگه محرم میشیم؟؟؟ میدونی که بعد از اون میتونم بغلت کنم؟؟؟ میدونی
پاییز دلم میخواد سرتو بزاری روی سینه ام و من موهاتو نوازش کنم..... وای که چقدر رویایی به
نظر میرسه.... عشقت شده همه جونم.... "
سرفه ای کرد و سکوت کرد.... سکوتش که طولانی شد گفتم :"بهتر نیست پیاده شیم؟؟؟ دیگه
میخوام مواجه بشم با صحنه ای که از صبح تا حالا تو فکرمه... "
نفسی عمیق کشید:"چرا.... پیاده شو عزیزم... "
romangram.com | @romangram_com