#پادشاه_من_پارت_372

ببخشش.... "
علی سریع سمتم برگشت و اشک هایش را پاک کرد... لبخندی زدم و سلام کردم... پدرم سرش را
پایین انداخت :"نمیتونم پاییز... "
صبح شده بود.... صبحی که انگار با همه روز ها فرق داشت.... حس و حال عجیبی داشتم....
نگران بودم برای رفتن به دانشگاه.... رو به رو شدن با امیرحسین در جمع همکلاسی ها در این
موقعیت دوست داشتنی اما نگران کننده بود.... نفس عمیقی کشیدم و مقنعه ام را درست کردم و
کیفم را برداشتم و بیرون رفتم.... خواب نبودند... صدای پچ پچ همشگی شان به گوشم میخورد....
دلم نمیخواست خلوتشان را بهم بریزم.... آرام و بی سر و صدا از خانه بیرون رفتم... چقدر هوا
بهاری لذت بخش بود.... ریه هایم را پر کردم از آن هوای دلپذیر و خوش.... سریع از خانه بیرون
رفتم.... طبق عادتم صلواتی فرستادم و خواستم سمت ایستگاه اتوبوس بروم که صدای بوقی
مانعم شد.... امکان نداشت نشناسم... لبخندی ناخودآگاه روی لبم نقش بست و به عقب
برگشتم.... به امیرحسین نگاه کردم با عینک آفتابی چقدر جذاب شده بود.... کمی جلو آمد و
مقابلم ایستاد.... بی چون و چرا رفتم و سوار ماشینش شدم... نگاهش که کردم عینکش را
برداشت و با لبخند زیبایی گفت:"سلام خانومی... صبحت بخیر... "
باز خجالت کشیدم از شنیدن کلمه "خانومی"...
لبم را به دندان گرفتم و با لبخندی که معلوم نبود لبخند است یا نه نگاهش کردم و آهسته
گفتم:"سلام عزیزم.... صبح شما هم بخیر..."


عینکش را دوباره زد و سریع استارت زد.... بیشتر از قبل نگران شدم.... دوست نداشتم دانشجو
ها من را با امیرحسین ببینند... سرن را پایین انداختم و به تکان دادن پاهایم نگاه کردم که

romangram.com | @romangram_com