#پادشاه_من_پارت_371

تا امیرحسین خواست جوابم را بدهد پدرش پیش قدم شد:"خب ما میرسونیمت دیگه.... "
لبخندی زدم:"ممنون آقای کاشف جایی کار دارم.... مزاحمتون نمیشم... "
امیرحسین سریع سوالی نگاهم کرد :"با کی کار داری؟؟ "
آرام خندیدم:"با کی نه بگو کجا کار کار داری... "
پدرش خندید و سر تکان داد:"آخ آخ پسر حساس من... "
حرفش را زد و سوار ماشین شد.... امیرحسین لبش را به دندان گرفت و با خنده گفت :"من که
میدونم جایی کار نداری ...سوار شو بریم.... "
سرم را مظلوم تکان دادم و آهی کشیدم و سوار شدم.... حرفی رد و بدل نمیشد جز نگاه های گاه
و بی گاه و غافلگیرانه امیرحسین.... هر نگاهش پر از حرف بود و عشق.... قلب عاشق میخواست
برای فهمیدن حرف چشمش که من داشتم... دلم میخواست آنقدر نگاهش کنم که قعر سیاه
چشمانش را ببینم و غرق شوم در زیبایی اش.... آه که برق نگاهش چه با دلم میکرد.... من را
رساند و بخاطر پدرش زود رفت.... اما دلم میخواست بیشتر کنارش میبودم.... هربار که میدیدمش
مشتاق تر میشدم برای بیشتر کنارش ماندن..... شاید فردای فردا همسر رسمی اش شدم و تا
نفس دارم کنارش میمانم.... امیرحسین از بزرگترین سرمایه های من است.... کمی جلو رفتم که


دیدم در خانه باز است... متعجب نزدیک رفتم که چشمم خورد به عاطفه و همسرش عمو
مرتضی.... اخم هایم ناخوداگاه در هم کشیده شد.... حق نداشتند دوباره به اینجا بیایند.... زیر لب
سلام کردم و وارد خانه شدم که دیدم علی روبه روی پدر و مادرم ایستاده... اشک هایش را دیدم.
دلم برایش سوخت.... از چهره اش غرور میبارید اما برای حلالیت از پدر و مادرم اشک ریخته بود
و غرورش را زیر پا گذاشته بود.... از پله ها بالا نرفتم... نگاهی به چشمان نم دار پدرم کردم:"بابا

romangram.com | @romangram_com