#پادشاه_من_پارت_370

تهران و نه در ایران هم باشد..... کاش زودتر پیدا میشد برای پدری که روزی خطا کرده بود
حلالیت میطلبیدم.... صدای امیرحسین وادارم کرد به خارج شدن از تخیل و فکر.... با لبخند
نگاهش کردم که با حالت بامزه و جالبی پرسید:"داری به چی فکر میکنی؟؟؟ "
خندیدم و به موهای ژولیده اش نگاه کردم و نزدیکش شدم:"دارم به تو فکر میکنم که چرا انقدر
موهات ژولیده اس... "
خندید و پاهایش را از تخت آویزان کرد و دستی در موهایش کشید:"خوب شد؟؟؟ "
با خنده سر تکان دادم :"نه تازه بدتر هم شد... "
کیفم را از روی میز برداشتم و شانه کوچکی که همیشه همراهم بود را بیرون و آوردم و لای
موهای پر پشت و مشکی زیبایش کشیدم و حالت دادم که گفت :"لوس میشما.... "
شانه درون کیفم انداختم و دستم را سمتش دراز کردم:"آقایی که الان روبه روی منه لوس
شدنشم قشنگه... دستتو بزار تو دستمو بلند شو... "


خندید و آرام کفش هایش را پوشید و دستش را در دستم گذاشت و بلند شد :"هیچ وقت تا این
اندازه پر انرژی و شاداب نبودم... "
خندیدم و دستش را فشردم:"بخاطر اینه که من کنارتم.... "
او هم بلند خندید و گفت :"در اون که شکی نیست اما من معتقدم که اینا همش اثرای عشقه
خانومم... "
باهم از بیمارستان خارج شدیم.... پدرش آنقدر مهربان بود که دلت میخواست ساعت ها بنشینی و
به حرف هایش گوش کنی... به ماشین رسیدیم.... دست امیرحسین را فشردم و سپس رها کردم و
گفتم:"خب دیگه من باید برم.... خوشحالم که خوب شدی ....بیشتر مراقب خودت باش... "

romangram.com | @romangram_com