#پادشاه_من_پارت_369
هوای آزاد هم نیاز داشتم.... به شهر چشم دوختم... یعنی میشد در این شهر بزرگ برادرم را پیدا
کنم... یعنی میشد برادر پویان کاشف باشد.... کاش زودتر امیرحسین مرخص میشد و ماجرای
برادرم را میگفتم.... فقط او میتوانست در پیدا کردن برادرم کمکم کند... صدای مصطفی باعث شد
سمتشان برگردم:"حالش خوبه.... بیا کار های ترخیصش رو انجام بده... "
لبخند عمیقی زدم:"خداروشکر... باشه ممنون... "
امیرحسین خودش را بالا کشید و نشست و رو به مصطفی گفت:"پدرم بیرون هستن به ایشون
بگید کار هارو انجام میدن... "
مصطفی سری تکان داد و همانطور که سمت در میرفت گفت:"سلام به خانواده برسون پاییز... "
حرفش را زد و بیرون رفت.... چقدر خوشحالم کرد که امشب امیرحسین اینجا نمی ماند... با شوق
سمتش رفتم و گفتم:"خداروشکر که مرخص شدی وگرنه من میمیردم.... انقد عذاب میکشم تورو
توی لباس های زشت و بدرنگ بیمارستان میبینم.... "
خندید:"پاشو.... لباس هامو بیار و کمکم کن بپوشم... "
چشم هایم گرد شد.... من کمکش کنم.... سرم را پایین انداختم و لبم را به دندان گرفتم:"نه
امیرحسین خودت بپوش.... یا.... یا اصلا به بابات میگم بیاد.... "
خندید و با انگشتش دستم را قلقلک داد:"شوخی کردم خانوم.... برو بیار خودم مپوشم... "
خیلی راحت میتوانستم گل انداختن گونه هایم را حس کنم.... چه کاری را میخواست از من....
سمت کمد رفتم و لباس هایش را دستش دادم و رفتم سمت پنجره و پشتم را به او کردم.... باز
فکر پویان ذهنم را درگیر کرد.... هرگاه به این شهر بزرگ نگاه میکنم به این می اندیشم که برادر
من کجای این تهران است.... اما بار ها و بارها به این هم فکر کرده ام که ممکن است اصلا نه در
romangram.com | @romangram_com