#پادشاه_من_پارت_368
خیره شدم... باور کردنی نبود.... چطور نمیدانستم او در این بیمارستان کار میکند... آب دهانم را
پایین فرستادم و با بهت گفتم :"م... مصطفی؟؟؟
او هم با بهت نزدیک آمد و دست در جیب روپوش سفید رنگش کرد:"پاییز تو اینجا چیکار
میکنی؟؟؟ "
به چشم های متعجب امیرحسین چشم دوختم... با چشم هایش سوال پرسید که چه شده.... تنها
سر تکان دادم و به مصطفی نگاه کردم و خواستم حرف بزنم که امیرحسین گفت:"نامزدم هستن
آقای کاظمی.... شما از کجا ایشون رو میشناسید؟؟؟ "
با افتخار این حرفش سرم را بالا گرفتم و به مصطفی نگاه کردم و سریع خودم را به امیرحسین
رساندم.... دستش را گرفتم و با لبخند تصنعی گفتم :"ایشون پسر یکی از دوستان دور مادرم
هستن امیرحسین جان... "
مصطفی شرمنده سرش را پایین انداخت و گفت :"پاییز جان اونقدرا هم دور نیستیم.... یک
سوتفاهم بود نباید که فاصله انداخت بین دو تا دوست قدیمی... "
لبم را گزیدم.... با یاد آوری علی... دایی مصطفی اخم هایم درهم کشیده شد :"خانواده شما انقدر
به ما زخم زدن که دیگه اگه نزدیک هم باشن نمیشه دیدشون.... البته حساب شما با مادرتون و
داییتون جداست... و من همچنان برادرانه و خواهرانه دوستتون دارم... "
از عمد خواهرانه و برادرانه را کشیدم و به امیرحسین نگاه کردم... با چشم های گرد شده نگاهم
کرد... خندیدم:"چیزی نیست عزیزم.... بزار فعلا آقای دکتر معاینه کنه شمارو.... انشاالله که
نیازی نباشه امشب رو بمونی... "
ناچار سری تکان داد و به مصطفی نگاه کرد.... خودم را به پنجره رساندم و بازش کردم... کمی
romangram.com | @romangram_com