#پادشاه_من_پارت_367
این امیرحسین چه کرده بود...
اصلا که بود که مرا اینقدر بی تاب و بی قرار خود کرده است....
چه قدرت جادویی داشت....
چطور آنقدر راحت مرا خام و رام خودش کرد...
قلبم تند تند میزد با آن نگاه های سنگین و ذوب کننده اش با آن چشم هایی که اینقدر عمیق و
سیاه بود که تهش را نمیفهمیدی....
عشقش چنان در رگ و جانم نفوذ کرده بود که دیگر به عکس جز او نیازی نداشتم... همه جان و
تنم او شده بود... دیگر نتوانستم کنارش باشم....
داشتم از نگاه های عاشقانه اش میسوختم...
سرفه ای کردم و از کنارش بلند شدم...
همیشه سکوت میکردم مقابل حرف های زیبایش... نگاه خیره و سنگینش را روی خودم حس
کردم که گفت :"میخوای بمونی؟؟ من شب اینجا موندنیم ها... "
لبخندی زدم و به پنجره ای بسته بود و فقط ساختمان های بلند و بالا رو میشد دید نگاه کردم و
گفتم:"نمیدونم... انگار تو دوست نداری بمونم... هوم؟؟ "
خندید:"آخه دیوانه من آرزومه همش تو کنارم باشی.... "
لبم را به دندان گرفتم و سرم را پایین انداختم:"میدونی امیرحسین یه جوری میگی میخوای
بمونی که انگار میگی گورتو گُم کن از اینجا برو... "
عکس العملش را ندیدم اما با تحکم گفت:"یعنی واقعا دستت درد نکنه... "
خواستم جوابش را بدهم که در باز شد... به فکر اینکه پدرش باشد برگشتم.... به دکتر جلوی در
romangram.com | @romangram_com