#پادشاه_من_پارت_366

نمیتونستم بپر بپر کنم یا حتی نمیتونستم بدوم... اما منم دلم شیطنت میخواست... دلم بازی
گرگم به هوا میخواست... دور از چشم مادرم بازی میکردم اما طبق معمول نفس کم می آوردم و
سریع خودمو عقب میکشیدم... میرفتم خونه و تو بغل مادرم میخوابیدم... دعوام نمیکرد که چرا
دویدم..... روی موهامو بوس میکرد و میگفت اشکال نداره حواست نبوده بازی کردی و بعد.........


بعدش دستش رو میذاشت رو قلبم.... نوازشش میکرد... آروم میشدم... دیگه نه درد میکشیدم و
نه نفسم نامرتب میزد.... اگه الان بود شاید این کارو میکرد.... حیف که نیست.... "
سرم را پایین انداختم.... پس یاد مادرش آنقدر اورا متاثر کرده بود... لبم را با زبان خیس کردم و
گفتم:"روحشون شاد.... "
زیر چشمی نگاهش کردم.... تنها لبخند زد و دستش را روی قلبش گذاشت.... مکثی کرد و آرام
گفت:"اینبار نوبت توئه.... تو بیا.... قلبم شدید به یه دست نوازشگر نیاز داره... "
دست هایم لرزیدند... او چه میخواست از من.... نوازش قلبش که متعلق به من است.... ناخودآگاه
لبخندی روی لبم نقش بست.... کیفم را روی میز گذاشتم و تخت را دور زدم و کنارش نشستم....
دست های لرزانم را بالا بردم و خواستم روی سینه اش بگذارم اما دستش را برنداشت... با مهربانی
نگاهش کردم و گفتم :"دستتو بردار... "
تنها لبخند زد و لبش را به دندان گرفت.... سرم را پایین انداختم و دستم را یواش روی دستش
گذاشتم و نوازشش کردم که زمزمه کرد :"در جریانی زندگیمی؟؟؟"
لبخند عمیقی زدم و سریع دستم را کشیدم...
کسی باید قلب بی قرار خودم را نوازش میکرد....
آنقدر تند میتپید که هر لحظه احساس میکردم از قفسه سینه ام بیرون میپرد....

romangram.com | @romangram_com