#پادشاه_من_پارت_365

مشخص بود... حق داشتم.... چطور نمیخواست که کنارش باشم... آه طولانی کشیدم و از روی


تخت بلند شدم... کیفم را از روی مبل برداشتم و نگاهش کردم و صدایی که وضوح نشان دهنده
ناراحتی ام بود گفتم :"باشه امیرحسین.... میرم... "
دیگر نتوانستم ادامه دهم... صحنه یک فیلم هندی شده بود انگار.... با همین اتفاق کوچک اشک
در چشمانم جمع شد... دست هندی ها را هم بسته بودم...
لبم را گزیدم تا اشک نریزم... نمیخواستم بداند از دستش ناراحت شدم.... آب دهانم را قورت دادم
و دوباره نگاهش کردم.... خیره نگاهم میکرد... اما اینبار نگاهش ذوب کننده نبود.... یک نگاه
غمزده بود که ته دلم را لرزاند.... یک دفعه چرا از این رو به آن رو شد؟؟؟ کیفم را روی دوشم
انداختم و پشتم را به او کردم و با بغضی آشکار گفتم:"خداحافظ امیرحسین.... "
هر قدم که برمیداشتم منتظر بودم حرفی بزند.... التماس برای ماندن به کنار کاش حداقل جواب
خداحافظی ام را میداد.... دستم روی دستگیره در بود که صدای ضعیفش به گوشم خورد که
ملتمس گفت:"نرو ..."
سمتش برنگشتم....
فقط دستم را از روی دستگیره در پایین انداختم.... صدایش قوی تر شد و ملتمس گفت
:"خواهش میکنم.... "
مگر میشد و او خواهش کند و من قبول نکنم؟
آرام برگشتم.... روی تخت نیم خیز شده بود... بدون هیچ حرفی جلو رفتم وکنار تخت ایستادم...
خواستم حرفی بزنم و یا بگویم که راحت دراز بکش که خودش سریع خوابید و بدون هیچ مقدمه
ای شروع کرد:"بچه که بودم بخاطر این قلب لعنتی زیاد نمیتونستم بازی کنم.... مثل بقیه دوستام

romangram.com | @romangram_com