#پادشاه_من_پارت_364

دستش روی قلبش بود...


درد داشت....
امیرحسین داشت درد میکشید و این مرا داشت دیوانه میکرد....
قفسه سینه اش را فشرد و نفسش را محکم بیرون داد و نگاهم کرد....
نگران پرسیدم :"خوبی؟؟؟ "
لبخند کجی زد:"تو خوبی منم خوب میشم.. "
نگاه عمیقی به صورتش انداختم...
گرفته بود... دلم گرفت... دلم نمیخواست امیرحسینم را با چهره ای گرفته ببینم... در سکوت به او
نگاه میکردم... دستش را محکم روی قلبش کشید و با صدای گرفته ای گفت :"پاشو برو دیگه....
نمیخوام شب توی راه باشی... "
لبخندی زدم:"مشکلی نیست امیرحسین... میخوام پیش تو باشم... "
لبخندی زد و دستش را از روی قلبش برداشت :"تو اینجا باشی که کاری رو جلو نمیبری... "
اخم کردم.. رو برگرداندم و با ناراحتی گفتم:"یعنی واقعا هیچ کاری از من بر نمیاد؟؟ "
آخ کشیده ای گفت و روی تخت دراز کشید و با لبخندی گفت :"چرا.... میتونی منو آروم کنی... "
سرم را پایین انداختم و زل زدم و به دستش و زمزمه کردم:"پس بمونم؟؟ "
نفس عمیقی کشید و مچ دستم را گرفت :"اجازت دست من نیست پاییزم... زنگ بزن از مادر و
پدرت اجازه بگیر... اما اگه نظر منو بخوای میگم بری بهتره... "
انگار دلش نمیخواست بمانم... دلیلش هرچه بود سخت مرا ناراحت کرده بود... من اجازه گرفته
بودم.... میتوانستم بمانم اما اصرار داشت که بروم... دلم گرفت.... ناراحتی ام کامل در چهره ام

romangram.com | @romangram_com