#پادشاه_من_پارت_363
مگر نگفت دلیل زنده بودنش من هستم پس هستم تا باشد...
چشم هایم پر شد از اشک...
اشک هایی که گاه دلیلش شوق و ذوق است و گاه غم و غصه...
اشک هایم ریخت از پشت پلک های بسته...
از غم حرف امیرحسینم....
دستش روی گونه ام کشیده شد....
پاک کرد تمام اشک هایی که دیدگانم را تار کرده بود...
من اشک میریختم و او خندید:"نمردم هنوز که اینجوری گریه میکنی... بعدشم اگر مردمم نباید
گریه کنی.... فرشته کوچولوی من... نازگل من که نباید گریه کنه....."
چشم هایم را باز کردم...
مقابلم نشسته بود....
لب هایش و چشم هایش میخندیدند...
دنبال ردپایی بودم از خبری ناگوار اما خبری نبود حتی در عمق سیاه چشمانش...
بینی ام را بالا کشید و گفتم:"به قول حضرت مولانا که میگه عشق جان است و عشق تو جانتر....
پس با این حرفات جون منو نگیر... "
لبخند دندان نمایی زد:"چشم.... هستم تا وقتی هستی... خوبه؟؟ "
لبخندی عمیقی زدم و چشم هایم را بستم و سر تکان دادم:"آره خوبه... "
دستم را رها کرد...
متعجب چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم....
romangram.com | @romangram_com