#پادشاه_من_پارت_362

چه داشت که دلم نمیخواهد دست از نگاه کردنش بکشم...


با دستش آرام دستم را گرفت و فشرد:"مرسی که هستی پاییزم... "
باز میم مالکیت به آخر اسمم اضافه کرد و مرا آسمان ها برد...
کنارش روی تخت نشستم :"من ازت ممنونم امیرحسینم... "
لبخند عمیقی زد:"پاییز اینو بدون که.... تنها دلیل زنده موندم تویی... نبودی من الان اینجا روی
این تخت نبودم و به جاش توی اون کیسه های مشکی و توی اون ...."
چه راحت از مرگ گفت...
دستش فشردم و میان حرفش پریدم:"هیس... چطور انقدر راحت از مرگ حرف
میزنی؟؟؟ "
انگار دستم تحت فرمانش بود...
دستم را بالا برد و روی لب هایش گذاشت و آرام بوسید....
بوسه ای داغ....
آنقدر داغ که حس کردم جایش سوراخ شده....
لبخندی زد:"مرگ خیلی نزدیک پاییزم.... خیلی زیاد.... اما... اگه تو همیشه کنارم بمونی من حتی
مرگ رو هم شکست میدم... "
حقیقت محض بود و ای کاش نبود...
مرگ نزدیک بود ....
نزدیکتر از رگ گردن...
اما امیرحسین من نباید از مرگ سخن میگفت...

romangram.com | @romangram_com