#پادشاه_من_پارت_361
غرق در دستش بودم که پدرش گفت :"نمیدونستم اونقدری بهم وابسته هستید که برای یه چیز
کوچکی بهم سر بزنید.... این مهربونی تورو میرسونه یا تو دل برو بودن امیرحسین رو؟؟ "
نگاهم را بینشان چرخاندم و روی امیرحسین ثابت ماندم:"تو دل برو بودن امیرحسین رو
میرسونه... "
پدرش بلند خندید:"عجب.... خیلی هم عالی... "
امیرحسین هم خندید و چشمکی زد که پدرش بلند شد وسمت در رفت و گفت :"من میرم
بیرون... شماهم تا میتونید حرف بزنید... "
تا خواستم مانع رفتنش شوم بیرون رفت و در راهم بست....
من و ماندم و مردی که دیوانه وار دوستش داشتم...
به معنای واضح دیوانه اش بودم و ای کاش دیوانگی هم نسبت بود تا وقتی از من میپرسند چه
کاره اش هستی سینه سپر کنم و با افتخار بگویم دیوانه اش هستم....
لبخندی به رویم زد و گفت :"اینو میدونستی که خیلی ساده با یه حرف کوچیک منو دیونه خودت
کنی؟؟ "
ابرویی بالا انداختم:"من این خصوصیت رو داشتمو نمیدونستم؟؟ "
دستش را به معنی بیا تکان داد....
نزدیکش شدم...
زل زد به چشم هایم...
انگار میخواست خودش را غرق کند در عمق نگاهم...
چشم هایش چه داشت که جادویم میکرد...
romangram.com | @romangram_com