#پادشاه_من_پارت_360
میان اشک های گرمی که روی صورتم پهن شده بود لبخند محوی زد و آرام پشت دستش
زدم:"خب تو چرا قرصاتو نمیخوری ؟؟"
نفس عمیقی کشید و سعی کرد بنشیند:"دیشب که کلا سرگرم مهمون ها بودم... یادم رفت صبح
هم که اومدم خونه شما باز یادم رفت... "
مکثی کرد و بعد با خنده گفت :"دیگه سر کلاس پخش زمین شدم.. "
لبم را به دندان گرفتم:"واقعا که... "
صدای سرفه بمی باعث شد سریع دستش را رها کنم و از کنارش بلند شوم...
با دیدن پدرش از خجالت سرم را پایین انداختم و شرمگین گفتم:"سلام آقای کاشف... "
از صدای قدم هایش مشخص بود که نزدیکمان شده...
قیافه اش و عکس العملش را حتی زیر چشمی هم ندیدم اما مهربانی تمام چیزی را به زبان آورد
که اصلا انتظارش را نداشتم:"سلام عروس گلم... "
عروس گلم....
او انگار از خیلی وقت پیش مرا عروس خود پنداشته و چه لذت بخش بود شنیدن این حرف...
سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم...
کنار امیرحسین نشسته بود و دستش را گرفته بود...
لبخند کجی زدم و در سکوت به امیرحسین نگاه کردم...
چشمم به دستش که درگیر سرم بود خورد...
کبود شده بود....
پرستار های نابلد دست مردم را کبود کرده بودند...
romangram.com | @romangram_com