#پادشاه_من_پارت_359
روی تخت دراز کشیده بود و دستش را روی چشمانش گذاشته بود...
حتما خیلی درد دارد...
با این فکر که او دارد رنج میکشد اشک به کایه چشمانم دوید...
دستم را به در زدم و زمزمه کردم:"امیرحسین.... "
سرش به سرعت سمتم برگشت...
لبخند دلنشینی به رویم زد:"جان امیرحسین... "
دستش را سمتم دراز کرد... یعنی بیا داخل...
قدم های سستم را به داخل کشیدم...
بالای سرش ایستادم و نگاهش کردم....
چشم هایم را بستم و در دل گفتم:"خدایا نمیتونم دستش رو نگیرم... ببخشید.. "
چشم هایم را که باز کردم قطره اشکی از چشمم روی گونه اش افتاد...
خنده زیبایی کرد و دستش را بالای آورد و روی چشم های اشکی ام کشید و با خنده گفت
:"واای اشک هاشو ببین... "
دستش را در دستم گذاشتم و بی اختیار به سمت لب هایم بردم و بوسه ای روی انگشتان خیس از
اشک هایم زدم و گفتم:"امیرحسینم..."
خندید:"جون دلم؟؟؟ خب چرا گریه میکنی تو کوچولوی من؟؟؟ حالم خوبه که.. "
کنارش روی تخت نشستم و شروع کردم به نوازش دست های نرم و سفیدش:"اینجوری دیدمت
مردم بخدا... خوبی واقعا؟ "
دستم را فشرد:"آره عزیزم نگران نباش... "
romangram.com | @romangram_com