#پادشاه_من_پارت_358
انگار نمیخواست بگویید...
همینطور که از کمد لباس بر میداشتم گفتم:"بخدا نگی کجایی دیگه باهات حرف نمیزنم
امیرحسین... تا نبینمت آروم نمیشم... "
صدایی صاف کرد و آهیته نام بیمارستان را گفت و من خداحافظی کرده, نکرده موبایل را روی
میزم گذاشتم و سریع آماده شدم...
قلبم داشت از جا کنده میشد...
آب دهانم را پایین کردم و بیرون رفتم...
در اتاقشان بسته بود صدایی بیرون نمی آمد...
داخل نرفتم تنها بلند گفتم:"من دارم میرم بیرون زود میام... "
این را گفتم و سریع ازخانه بیرون رفتم...
اگر ماشین داشتیم زودتر میرسیدم و زودتر این تلاطم قلبم را آرام میکردم...
نگاهی به ساختمان بلند و بالای بیمارستان انداختم...
انگار که چیزی در دلم تکان خورد و قلبم خالی شد...
نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم...
از پرستاری نام امیرحسین را پرسیدم و با عجله سمت اتاقی که بستری بود رفتم...
در باز بود...
همیشه آرزویم این بود که هبچ یک از عزیزانم را روی تخت بیمارستان نبینم اما امروز دیدم...
بد حالی پدرم و امیرحسین قلبم را فشرده کرده بود....
نگاهی به امیرحسین انداختم....
romangram.com | @romangram_com