#پادشاه_من_پارت_357
اشک در چشمانم حلقه زد و بغض به گلویم هجوم آورد:"مگه... قر... قرار نشد... مراقبش باشی؟ "
خندید:"پاییز گوشی رو طوری گرفتم که نشنوی ....چرا شنیدی؟؟ "
در این وضعیت هم میخندید و شوخی میکرد....
حال مرا نمیدانست...
نگرانش بودم...
یعنی در این تهران بزرگ یک قلب نیست که سهم امیرحسین باشد و ارگو را از این وضع خلاص
کند...
اخم بر پیشانی ام انداختم....
اشکم سرازیر شد...
خونسردی اش را که میدیدم حالم بدتر میشد...
با بغضی آشکار گفتم:"امیرحسین ناشنوا نیستم که... چی شده؟؟؟ چرا بیمارستان؟؟ "
باز خندید و حسابی کفری ام کرد:"جوش نیار عشقم.... چیزی نیست... از دیشب تا حالا قرص
هامو نخورده بودم سر کلاس یه دفعه حالم بد شد... الان خوبم.... نگران نباش... "
دستی روی قلبم کشیدم...
چطور نگران نباشم...
مگر میشد...
از روی تختم بلند شدم, اشک هایم را پاک کردم :"آخه من به تو چی بگم؟؟ کدوم بیمارستان؟؟
"
خندید و سکوت کرد...
romangram.com | @romangram_com