#پادشاه_من_پارت_356

خوشبخترین دختر دنیا هستم تا زمانی که امیرحسین را دارم...
بلند شدم و دیوار تکیه کردم و سریع شماره اش را گرفتم...
با هر بوق ضربان قلبم شدت میگرفت...


کاش زود جواب میداد و آرامم میکرد...
نا امید شدم از جوابش...
انگار میخواست جوابم را ندهد...
لب هایم آویزان شد....
دلم نمیخواست تماسم بی جواب بماند...
خواستم قطع کنم که صدای ضعیفش به گوشم خورد:"الو جانم؟؟ "
سریع موبایل را به گوشم چسباندم:"سلام امیرحسین... کجایی؟ "
صدایش خیلی آرام بود:"خونه ام عزیزم... جانم؟؟ کارم داشتی؟ "
لبخندی زدم و دیوار پر از عکس پویان زل زدم:"وابسته شدم... خیلی خیلی زیاد... خیلی زود دلم
برات تنگ میشه... "
خنده کوتاهی کرد :"قربون دلت خانومی... فردا دانشگاه میبینمت... "
خواستم چیزی بگویم که صدای نازک و ضعیفی به گوشم خورد:"آقای دکتر کریمی اورژانس... "
ته قلبم خالی شد...
دستم سرد شد...
چرا گفت خانه ام...
چرا دروغ گفت...

romangram.com | @romangram_com